خلوت تنهایی من

تا جـنـون فاصلـه ای نیســـت ...، از اینجـا کـه منــــــم






هرچه کردم به خودم کردم و وجدان خودم

پسر نوحم و قربانی طوفان خودم

تک و تنهاتر از آنم که به دادم برسند

آنچنانم که شدم دست به دامان خودم

موی تو ریخته بر شانه ی تو اما من

شانه ام ریخته بر موی پریشان خودم

از بهشتی که تو گفتی خبری نیست که نیست

می روم سر بگذارم به بیابان خودم

آسمان سرد و هوا سرد و زمین سردتر است

اخوانم که رسیدم به زمستان خودم

تو گرفتار خودت هستی و آزادی هات

من گرفتار خودم هستم و زندان خودم







نوشته شده در یکشنبه 28 آبان 1396 ساعت 12:48 ق.ظ توسط زهرا نظرات    





سکوت...!


انگار سکوت قانون شب است !

حتی آنهایی که بیدارند بی صدا گریه میکنند . . .



نوشته شده در پنجشنبه 25 آبان 1396 ساعت 12:15 ق.ظ توسط زهرا نظرات    




از آدم هاے مهربانِ زندگی

که خیلی خیلی دیر ناراحت 

می شوند

باید بی نهایت ترسید

این آدم ها یکبار برای همیشه

همه چیز را دو دستی

می گذارند و می روند 



یکبار برای همیشه




نوشته شده در سه شنبه 23 آبان 1396 ساعت 08:45 ب.ظ توسط زهرا نظرات    




 دقت کردین جملات وارونه چگونه است ؟


 (( گنج )) (( جنگ)) مى شود ، 

(( درمان)) (( نامرد)) و (( قهقهه)) (( هق هق )) !!! 

ولى (( دزد)) همان (( دزد)) است 

(( درد )) همان (( درد )) است و (( گرگ)) همان (( گرگ)) ... 

ارى نمی دانم چرا (( من )) (( نم)) زدہ است 

و (( یار )) (( راى)) عوض كردہ است ، 

(( راه)) گویى (( هار )) شدہ ، و (( روز )) ب (( زور )) میگذرد ، 

(( اشنا)) را جز در (( انشا )) نمیبینى و چه (( سرد)) است این ((درس)) زندگى ، 

اینجاست كه (( مرگ)) برایم (( گرم )) میشود چرا كه (( درد )) همان (( درد )) است.




نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت 10:55 ب.ظ توسط زهرا نظرات    




ﺩِﻟـَﻢ ﮔِﺮِﻓﺘـِـﻪ ﺍَﺳـﺖ...!

ﯾــﺎ ﺩِﻟـﮕﯿــﺮَﻡ...!

ﯾـﺎ ﺷﺎﯾَـﺪ ﻫَـﻢ ﺩِﻟَـﻢ ﮔﯿـﺮ ﺍَست...!

ﻧِﻤــﯽ ﺩﺍﻧَــﻢ...!

ﺍًﺻـﻼًًً ﻫﯿـچﻭَﻗـﺖ ﻓَــﺮﻕِ ﺑِﯿــﻦِ ﺍﯾﻨــﻬﺎ ﺭﺍ ﻧَﻔَﻬـﻤﯿــﺪَﻡ...!

ﻓِﻘَـﻂ ﻣـﯽ ﺩﺍﻧَـﻢ ﺩِﻟَـﻢ ﯾِـﮏ ﺟـﻮﺭﯼ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ...!

ﺟــﻮﺭﯼ ﮐِـﻪ ﻣِﺜــﻞِ ﻫَﻤﯿــﺸِـﻪ ﻧﯿــﺴـﺖ...!

ﺩٍﻟًـﻢ ﮐِـﻪ ﺍﯾﻨـﻄــﻮﺭ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ...!

ﻏُﺼِّـﻪ ﻫـﺎﯼِ ﺧــﻮﺩَﻡ ﮐِـﻪ ﻫـﯿﭻ...!

ﻏُﺼِّـﻪ ﯼِ ﻫَﻤِــﻪ ﯼِ ﺩُﻧﯿــﺎ ﻣـﯽ ﺷَـﻮَﺩ ﻏُﺼِّـﻪ ﯼِ ﻣَـن...  !



نوشته شده در دوشنبه 22 آبان 1396 ساعت 12:13 ق.ظ توسط زهرا نظرات    




بزن ﺑﺎﺭﺍﻥ

ﻫﻮﺍ ﺍﺑﺮﯾﺴﺖ

ﻧﻔﺲ ﺑﺎﻻ ﻧﻤﯽ ﺁﯾﺪ

ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ

ﻧﻮﺍﺯﺵ ﮐﻦ ﺗﻦ ﺭﻧﺠﻮﺭ ﻣﺮﺩﻡ ﺭﺍ

ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭﺩ

ﺗﻨﺶ ﺯﺧﻤﯿﺴﺖ ﺍﺯ ﺑﺪ ﺗﺎﺧﺘﻦ ﻫﺎﯼ ﮐﺞ ﻣﺮﺩﻡ

ﺑﺒﺎﺭ ﺍﯼ ﺍﺑﺮﮐﻢ ﺷﺎﯾﺪ

ﮐﻤﯽ ﺧﺸﻤﺖ ﻓﺮﻭﺩ ﺁﯾﺪ

ﻫﻨﻮﺯﻡ ﻧﺴﻞ ﻗﺎﺑﯿﻞ ﺑﺮ ﺯﻣﯿﻦ ﺟﺎﺭﯾﺴﺖ

ﻫﻨﻮﺯﻡ ﺧﻮﻥ ﺁﺩﻡ ﺭﺍ

ﺩﺭﻭﻥ ﺷﯿﺸﻪ ﻣﯿﺮﯾﺰﻧﺪ

ﮐﺴﯽ ﺍﺯ ﺣﺎﻝ ﻫﻤﺴﺎﯾﻪ

ﺳﺮﺍﻏﯽ ﺭﺍ ﻧﻤﯿﮕﯿﺮﺩ

ﻭ ﺑﺮ ﺩﺍﺩ ﮐﺴﯽ ﺩﺳﺘﯽ ﻧﻤﯽ ﯾﺎﺯﺩ

ﺷﺮﺍﻓﺖ ﻫﻢ ﻓﺮﻭﺷﯽ ﺷﺪ

ﺯﻣﯿﻦ ﭘﺮ ﺷﺪ ﺯ ﺍﻧﺴﺎﻧﻬﺎﯼ ﺭﻧﮕﺎﺭﻧﮓ

ﺻﺪﺍﻗﺖ ﺭﺧﺖ ﺧﻮﺩ ﺑﺮﺩﺍﺷﺖ

ﻓﺮﺍﺭﯼ ﺷﺪ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﻣﺮﺩﻡ

ﺑﺰﻥ ﺑﺎﺭﺍﻥ

ﺯﻣﯿﻦ ﺣﺎﻝ ﺑﺪﯼ ﺩﺍﺭد.. 




نوشته شده در پنجشنبه 18 آبان 1396 ساعت 12:17 ق.ظ توسط زهرا نظرات    




به خود می پیچم از درد و کسی جویای حالم نیست

گمانم مرگ نزدیک است و بیش از این مجالم نیست

شبیه برگ تنهایی که روی شاخه می لرزد

خزان رندانه می خندد به من ، اما خیالم نیست

هوای پر زدن دارم از این سرمای ویرانگر

به فصل گرمِ آغوشت ولی افسوس بالم نیست

چگونه دست هایم را به تو پیوند خواهم داد ؟

که من با این تنِ زخمی توانِ اتّصالم نیست

خیال جنگل و دریاست در من ، گرچه مجبورم

اسیر اصفهان باشم که ویلای شمالم نیست

همه معشوقه های شهر هم دنبال من باشند

چه سود ؟ آن یار دلخواهی که با یادش بنالم نیست ...

نه در فنجان من بودی نه در رویای شبهایم

تو را من تلخ می نوشم که اسمِت توی فالم نیست

و من در گور خواهم برد رویای بهارم را

که چون پاییز دلگیرم وَ دیگر قیل و قالم نیست




سیاوش خاکسار





نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت 11:33 ب.ظ توسط زهرا نظرات    



http://uupload.ir/files/ixkm_taraneh-4.jpg







روزای خوبی نیست

درگیر رو دلگیرم

با این همه رویا از زندگی سیرم

روزای خوبی نیست

دنیا برام تنگه

یه کشور خسته دوروبرم جنگه

یه زندگی از تو بازم طلبکارم

آینه ها میگن افسردگی دارم

منو که میبینی از نفس افتادم

یه روزیه شب رو دل داری میدادم

وارونه شد دنیام هر لحظه بیتابم

شبا که بیدارم روزا رو میخوابم

از نفس افتادم

از آدما خستم

از همه ترسیدم

تو منو کی کشتی

که من نفهمیدم





نوشته شده در سه شنبه 16 آبان 1396 ساعت 11:07 ب.ظ توسط زهرا نظرات    




شده ام ابر

که با گریه فرو بنشانم


آتش صاعقه‌ای را

که خود افروخته‌ام 




فاضل نظری





نوشته شده در یکشنبه 14 آبان 1396 ساعت 11:14 ب.ظ توسط زهرا نظرات    



از زنــدگــانیــــم گــــله دارد جــوانیــــــم

شرمنده‌ی جوانـــی از این زندگانیـم

دارم هـــوای صحبت یــــاران رفتـــــه را

یاری کن ای اجل که به یاران رسانیم

پروای پنج روز جهان کی کنم که عشق

داده نویــــــد زندگــــی جــاودانیـــــم  



 شهریار




نوشته شده در دوشنبه 1 آبان 1396 ساعت 10:24 ق.ظ توسط زهرا نظرات    




گیاه وحشی کوهم نه لاله ی گلدان 

مرا به بزم خوشی های خود سرانه مبر

به سردی خشن سنگ خو گرفته دلم 

مرا به خانه مبر زادگاه من کوه است 

ز زیر سنگی یک روز سر زدم بیرون 

به زیر سنگی یک روز می شوم مدفون 

سرشت سنگی من آشیان اندوه است 

جدا ز یار و دیار دلم نمی خندد 

ز من طراوت و شادی و رنگ و بوی مخواه 

گیاه وحشی کوهم در انتظار بهار 

مرا نوازش و گرمی به گریه می آرد 

مرا گریه میار  



ژاله اصفهانی




نوشته شده در سه شنبه 25 مهر 1396 ساعت 11:19 ب.ظ توسط زهرا نظرات    




وقتی یک نفر خیلی میخندد..

حتی برای چیزهای احمقانه و پیش پا افتاده ..

بدانید او از درون عمیقا غمگین است!!


اگر یک نفر خیلی میخوابد.. بدانید "تنهاست"

اگر یک نفر کم حرف میزند..

سریع حرفش را میگوید و دوباره سکوت میکند.. 

بدانید "راز"ی در سینه دارد


وقتی یک نفر نمیتواند گریه کند بدانید "ضعیف" است

وقتی یک نفر با یک روال غیر عادی 

و زیاد غذا میخورد بدانید" تحت تنش " است


وقتی یک نفر برای چیزهای کوچک گریه میکند

"معصوم"است


اما..



وقتی یک نفر به خاطر چیزهای کوچک"عصبانی" میشود

یعنی درگیر "دوست داشتن" از "ته قلب" است.





نوشته شده در شنبه 22 مهر 1396 ساعت 11:27 ب.ظ توسط زهرا نظرات    




من با تو ام ای رفیق ! با تو

همراه تو پیش می نهم گام 

در شادی تو شریک هستم 

بر جام می تو می زنم جام


من با تو ام ای رفیق ! با تو 

دیری ست که با تو عهد بستم 

همگام تو ام ،‌ بکش به راهم 

همپای تو ام ، بگیر دستم 

پیوند گذشته های پر رنج 

اینسان به توام نموده نزدیک 

هم بند تو بوده ام زمانی

در یک قفس سیاه و تاریک 

رنجی که تو برده ای ز غولان 

بر چهر من است نقش بسته 

زخمی که تو خورده ای ز دیوان 

بنگر که به قلب من نشسته 

تو یک نفری ... نه !‌ بیشماری

هر سو که نظر کنم ، تو هستی 

یک جمع به هم گرفته پیوند 

یک جبهه ی سخت بی شکستی

زردی ؟ نه !‌ سفید ؟ نه !‌ سیه ، نه 

بالاتری از نژاد و از رنگ 

تو هر کسی و ز هر کجایی

من با تو ، تو با منی هماهنگ




سیمین بهبهانی




نوشته شده در سه شنبه 18 مهر 1396 ساعت 10:55 ب.ظ توسط زهرا نظرات    





کبریای توبــه را بشکن پشیمانی بس است

از جواهر خانه ی خالی نگهبانی بس است

ترس جای عشق جولان داد و شک جای یقین

آبرو داری کــن ای زاهد! مسلمانی بس است

خلـق دل سنگ اند و من آیینه با خود می برم

بشکنیدم دوستان! دشنام پنهانی بس است

یوسف از تعـبیر خــواب مصـــریان دل ســـرد شد

هفتصد سال است می بارد! فراوانی بس است

نسل پشت نسل تنها امتحان پس می دهیم

دیگر انسانـــی نخواهد بود قربانــی بس است

بـــر سر خوان تـــو تنــــها کــــفر نعمت مــــی کنیــم

سفره ات را جمع کن ای عشق ! مهمانی بس است

 



فاضل نظری






عکس زیبا

نوشته شده در یکشنبه 16 مهر 1396 ساعت 10:38 ب.ظ توسط زهرا نظرات    




سراپا اگر زرد پژمرده ایم 

ولی دل به پاییز نسپرده ایم 

چو گلدان خالی ، لب پنجره 

پر از خاطرات ترک خورده ایم 

اگر داغ دل بود ، ما دیده ایم 

اگر خون دل بود ، ما خورده ایم 

اگر دل دلیل است ، آورده ایم 

اگر داغ شرط است ، ما برده ایم

اگر دشنه ی دشمنان ، گردنیم !

اگر خنجر دوستان ، گرده ایم !

گواهی بخواهید ، اینک گواه :

همین زخمهایی که نشمرده ایم !

دلی سربلند و سری سر به زیر 

از این دست عمری به سر برده ایم  



قیصر امین پور

 



عکس دختر زیبا

نوشته شده در جمعه 14 مهر 1396 ساعت 10:26 ب.ظ توسط زهرا نظرات    


قالب جدید وبلاگ پیجك دات نت